|
||||||||||
|
|
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط به ستان | بعد از این همه نبودن تصمیم برآن شد که وبلاگ به روز شود. با غزلی به یاد قیصر امین پورکه در بحبوحه ی درگذشت او سرودم. این غزل در دفتر شعرم غزل هجدهم است.
غزل هجدهم به یاد قیصر امین پور رفتی و روشن است چراغ نبودنت رفتی و گریه می وزد از شرق بودنت رفتی و باز درختان سوگوار هر شب گرفته اند عزای ستودنت دیگر ز جویبار ترانه نمی رسد آواز دلگشای قصیده سرودنت آخر چه می کنی تو درین خاکمُردِگی؟ آرام بسته ای پر و بال غنودنت از تنگه ای که بست رَهَش را سپاه غم پَر می کِشم به قلعه ی کشور گشودنت آری تمام شد گل اندیشه های نغز ای سرو می روی به درّه ی درهم خمودنت هم بند گیسوی تو بُوَد غصّه های من تا کِی کنی گیسو ازین غم زدودنت شب از کناره چادر خود را کشید و گفت: رفتی و روشن است چراغ نبودنت.
![]() نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط به ستان | سلام! آخرین شعری که در تیر ماه سرودم - با نام ققنوس- با یک دنیا احترام تقدیم ادب دوستان عزیز ققنوس آه... دیگر ای شراره، آتش افکن نیستی ماه شب تابی ولی ماه شب من نیستی باغ من بودی... بهارم!... رفتی و باغم فسرد حالیا بشکسته خار تلخ گلشن نیستی! می دمد باد بهاران، نفخه ی عیسی به خاک از چه ای غمگین جوانه، فکر رستن نیستی؟ گوهر نایاب من! خود را شکستی با غرور دیگر حتی سنگهای سخت معدن نیستی میوه ی طبع منی و چیدنت را آرزوست لیک ای سیب رسیده، بهر چیدن نیستی آه از پاییز...انگاری تو را در بر گرفت پیش خود فهمیده بودم، غرق سوسن نیستی گفته بودی بارها که...: شیوه ام عاشق کشی ست خوب می دانم... یقینا مرد این فن نیستی سوختم در آتشت خاکسترم را باد برد دیگر ای ققنوس من!... در فکر زادن نیستی؟؟ تیر / ۸۶
![]() نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 توسط به ستان | این غزل ناتمام به اسم "آوار" با عشق و علاقه تقدیم به شما.این کار رو اوائل تیر ماه سرودم. آوار آیه های چشم تو تفسیر اشعار من است آتش چشمان تو گرمی بازار من است
مردم چشمان مستت ابتدا و انتهاست این همان اوج شروع ثقل پرگار من است
کرده ای حس تا کنون در قصر شادی های خویش... بر سرت می ریزد اندوهی که آوار من است؟؟
من تو را در خویش می بینم چنانکه گوئیا... نوبهاری در خزان تلخ گلزار من است! تیر۸۶/ تهران
![]() پیکره ی غروب غمهای من... نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 توسط به ستان | بیا بیا که ازین باغ بی ثمر ببریم! تمام حاصل خود را ازین خطر ببریم
تمام کشتی شوقم به گل نشست امشب بیا امید رهایی ز سر بدر ببریم
شکسته قامت سرو بلند لبخندم... بگو دگر چه امیدی به چشم تر ببریم!
میان شب چه خیالی ست از تو و لبخند؟ که باید این همه را تا در سحر ببریم
ز گوهر رخ تو کام نه! تماشا بود... تمام سهم من آنچه ازین گهر ببریم
سیاحتی نبود این سفر که ما رفتیم! چه ارمغان بجز از غصه زین سفر ببریم
ز آسمان تو سهمم ستاره نه! ابر است! امید آنکه بخندیم را ز سر ببریم. ![]() پیکره ی غروب غمهای من... این رسم معرفته؟؟؟؟ به جای عیدانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |